blog.ir :: بلاگ
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 21:28
بیان: تنها دارنده نشان عالی سرآمد در کشور بیان: برترین شرکت نرمافزاری ایران به انتخاب سومین دوسالانه جوایز فناوری بیان: برگزار کننده مسابقه بین المللی با حضور برنامهنویسان برتر ۱۰۳ کشور جهان بیان: برگزیده جشنواره ملی ارتباطات در محور خدمات نوین بیان: برترین ارائه دهنده سرویس وبلاگ کشور به انتخاب جشن...
داستان پرآبچشم
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 20:11
این داستان پرآبچشم (و شاید بهتر بگویم مضحک) «اپلای» هم برای خودش معضلی شده است. من همواره عاشقانهترین فعالیت زندگیام، تحصیل بوده است. از هیچ کاری بیشتر از درس خواندن لذت واقعی نبردهام و حتی اگر کمی جسورتر بودم، حس حقیقیای که به من از درس خواندن دست میدهد در خلال واژگان بیان میکردم. اما مشکل اینجا اس...
انتظار
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 20:11
در انتظارم. در انتظار یک اتفاق تازه. یک روز متفاوت. یک شوق نو. در انتظار یک امید روشن. خیره به آسمان؛ به دنبال یک انتظار. یعنی در انتظارu200dِ یک انتظار. اما راستش چیزی برای انتظار کشیدن ندارم. به نظر میرسد همین است که دارد روحم را آزار میدهد. خسته شدم از بس دنبال این گشتم که این بخشی از وجودم که خا...
بیماری
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 20:11
امروز، دنبال یک بیماری روانی گشتم که مربوط به علاقه به درس باشد. میدانید چرا؟ چون حتی افراد درسخوانی را که دیدهام، چنین علاقهای نسبت به درس خواندن نداشتهاند. شاید این مساله برای هیچکس اهمیتی نداشته باشد؛ اما بگذارید رک بگویم. این موضوع انقدر برای من جدی و پراهمیت است که روی همهی جنبههای زندگیام اثر ...
ارزش تکانی
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 20:11
یک روز نشستم و با خودم خوب فکر کردم. به اعتقاداتم. به قیدوبندهایی که از لحاظ اخلاقی و ارزشی برای خودم وضع کردهام و مدتها سختگیرانه بدانها پایبند بودهام. پایبندی به اصول شخصی همواره برای من از ارزش بالایی برخوردار بوده. نه فقط از این نظر که آن ارزشها دقیقا چه هستند؛ بلکه از نظر «پایبندی» به مجموعهای ...
تجربیات: گذشته و آینده
-
تاریخ: 1395/10/13 ساعت: 20:11
میتوان به جرات بگویم که در عرض چند ماه اخیر، به اندازهی ۴ سالی که در دانشگاه سپری کردهام تجربه اندوختهام. برای خیلی چیزها اولین بود و شاید دارم به قولی کمکم عاقل میشوم. همهی این تجربیات به نوعی شیرین بودهاند و احتمال دارد که اکنون در روی خوش زندگی به سر میبرم. جالبترین مورد از این تجربیات، نوشتن اول...
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 18:46
دیری است که از روی دل آرام تو دوریم محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم هرچند که همسایهی آن چشمهی نوریم خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ باطل به امید سحری زین شب گوریم زین قصهی پر غصه عجب نیست شکستن هرچند که با حوصلهی سنگ صبوریم گنجی است غم عشق که در زیر سر ماست زاری مکن...
وهمآلودترین برف دنیا
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 18:46
منظرهای که از دقایقی پیش در حال مشاهدهی آن هستم، انقدر بهتانگیز است که به هر نحو ممکن مایلم آن را ثبت کنم. مطمئن هستم فرصت دیدن چنین صحنهای برای تعداد کمی از انسانها رخ میدهد و البته حداکثر انگشتشماربار. گاهی برادر کوچکم هوس میکند در اتاق من بخوابد. راستش را بخواهید، همهی اعضای خانواده اتاق من را دو...
به من فکر کن
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 18:46
به من فکر کن آنگاه که فوران دورانها تو را در بر گرفته است. آنگاه که سبز و زرد و قرمز دنیای فانی، جاودانگی روحت را قلقلک میدهد. آنگاه که نمیدانی خواهشِ دل دارد چه بر سرت میآورد. آه که نگاهت میتواند آرزو باشد یا خاطره. ای کاش خاطرهی شبهای روشنم باشی آنگاه که بر بستر مرگ افتادهام. و چه پیروزمندانه مرگی...
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 18:46
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشهام اندیشهی فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان باز خیالم چون کبوتری وحشی میکند پرواز رود آنجا که میبافند کولیهای جادو، گیسوی شب را همان جاها، که شب در رواق کهکشانها عود میسوزند همان جاها، که اختره...
مسیر گمشده
-
تاریخ: 1395/9/29 ساعت: 18:46
عطر کاجهای این راه گمشده، بوی تو را میدهد. ماه، نور تو را، روی تو را میتاباند. کوههای دلانگیز انتهای مسیر، عاشقانه به نگریستن تو نشستهاند. هر روز در این مسیر تو را میخوانم. به دنبال تو هستم. گویی از تو آمدهام و به تو... نمیروم.
نه به تقلب درسی
-
تاریخ: 1395/8/22 ساعت: 23:14
اگر بخواهم باب گلهی دلم را در مورد تقلب (از تمرینات درسی گرفته به عنوان پایینترین سطح تا سطوح بینالمللی که حسابی آبروی ما را میبرد) بگشایم، طوماری خواهد شد خرچنگقورباغه که شاید مفت نیرزد؛ چرا که تنها سطوری غرغر است و ارزش دیگری ندارد. آن هم گله از دانشگاهی که (خیر سر خودش و دانشجو(؟)هایش) نام بهترین...
پوچی
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 7:20
انگیزه؛ چیزی که بیشتر از هرچه در این روزهای زندگیام نیاز دارم. خاطرات تلخ گذشته، دگرباره هجوم آورده به منِ دستتنها. حالا آنها اشکالی ندارند. لااقل با چند سیسی اشک و کمی ناراحتی، سر و تهش هم میآید. اما انگیزه آن چیزی است که صبح که از خواب برمیخیزم به آن احتیاج دارم. همان چیزی است که ندارم. این حجم از...
لایهها
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 7:19
لایههای شخصیتم را بررسی کردم. در هستهام نبودی برخلاف انتظارم. در بالاترین پوسته نشستهای. یعنی میتوان فراموشت کرد. یعنی میتوان فراموشت کرد بدون فروریختن ذرهای ساختار کلّ وجودم. بزرگت کردهام؛ نه که کوچک باشی. ولی بزرگِ من نیستی.
استرس
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 1:00
سال ۹۱. مدیر مدرسهای که در آن تدریس میکردم از من خواست در جلسهی اولیا چند کلامی برای والدین دانشآموزان کنکوری صحبت کنم. من هم که نه آمادگی داشتم و نه خود را در حدی میدانستم که بخواهم برای افرادی که احتمالا ۹۹ درصدشان از من باسوادتر، دلسوزتر و باتجربهتر هستند، نطق کنم. در هر صورت به اصرار مدیر، بالا ...
دردِ شک
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 6:43
صد داد از این بیداد. ماندهام به که شکایت برم که -اغراق نکنم، تقریبا- هرشب خواب تو را میبینم. به خدایم -که در واقع خدای تو هم هست- گله برده بودم چندی پیش. نمیدانم چه در حکمتش میگذرد که محل به حرفم نمیگذارد. آخر این خدا هم شوخیاش گرفته. خودش یک کاری میکند که منِ بندهی بیایمانِ ضعیفالنفس، گمان کنم کاری...
اتفاق عجیب
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 14:04
هرگز به عمرم نگاهت نکردهام؛ لیک بسیار خوابت را دیدهام. در عجب بودم از سبب این همه خواب، که اتفاق جدیدی رخ داد. ناباورانه روحت را در اطرافم حس میکنم و -هرچند دیده نمیشوی- همینجا نشستهای؛ کنار من. معلوم نیست آرزویم دارد برآورده میشود یا اینکه از برآورده نشدن آن دارم دیوانه میشوم و خود بیخبرم. البته که...
قیدوبندهای انسانی
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 9:50
آه که چقدر از قیدوبندهای عجیب انسانی بیزارم. خصوصا از خوردن و دفع که واقعا آزاردهنده هستند. گاه میاندیشم که اینها دیگر چه شوخیهایی بودهاند که خداوند با ما بندگان ضعیف خود کرده است؟! در فهرست قیدوبندها میخواهم خواب را هم بیاورم؛ اما با یک تبصره. رویاهایی که میبینم، به زیبایی قیدوبندهای انسانی را کنار...
تاقچه
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 17:59
گاهی آدم انقدر دیر میکند که دیگر آنچه میخواسته از دست میرود. من، اینک، خودخواسته دارم چنین میکنم. این لحظه مناسب هم بگذرد؛ امروز هم بگذرد؛ هفته هم بگذرد؛ این شش ماه هم بگذرد. زمان مناسب را برای خودم به گونهای تعریف کردهام که هرگز رخ ندهد. منتظرم که بگذرد و به اتمام برسد. دلم نمیخواهد این حجم از حس خ...
تعبیر خوابم
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 10:36
خواب دیده بودم که مادرش با من سخن گفتند، دستانم را در دستانشان گرفتند و بعد، من واردِ پیست دو شدم. داشتم میدویدم که صدای پایی شندیم. صدای پا که نزدیک شد، صدای آشنایی آمد که نامم را صدا زد. برگشتم دیدم اوست ولی ایستاده بود کنار پیست و من دیگر فاصله داشتم. خیلی از خوابهایم تا به حال تعابیر جالبی داشته...